باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
بـــــــــــاور کـــن ...
فریدون مشیری
نظرات ()کنار تو آروم میام پا می زازم
چراغی تو دستت شبا جا میزارم
که روشن بمونه آسمون بی ستاره
به شوق تو عهدی با چشمات می بندم
دوباره به این عشق به این دل می خندم
قصه عشق بازی چرخ روزگاره...
*********
تنها پنج چیز آرزو می کنم
پنج معیار برگزیده
نخست عشق جاودانه
دوم دیدار پاییز
نمی توانم به بودن ادامه دهم
بی برگهایی که می رقصند و به زمین فرو می افتند
سوم زمستان پر هیبت
بارانی که دوست میداشتم
نوازش آتش در سرمای خشن
چهارم تابستان که چون هندوانه ای فربه است
و پنجم چشمان تو
ماتیلدا ! عشق گرانمایه من
بدون چشمانت نخواهم خفت
دوستان! همه آرزوی من همین است
کمی بیشتر از هیچ نزدیک به همه چیز
پابلو نرودا
نظرات ()فرض کن
پاک کنی برداشتم
و نام تو را از سرنویس تمام نامه ها
و از تارک تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم !
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به رویش رویا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان بی ستاره نخواندم،
حجره حنجره ایم از تکلم بی ترانه تهی شد،
و دیگر شبگرد کوچه شما،
صدای آوازهای مرا نشنید!
بگو آنوقت ،
با عطر آشنای اینهمه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل دربه در
با بی قراری ابرهای بارانی
باور کن به دیدار آینه هم که می روم،
خیال تو از انتهای سیاهی چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین نفسهای من شده ای! خاتون!
با دلتنگی دیدگانم یکی شده ای...
************
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی...؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را باور کن...
___________________
عیدت مبارک زود برگرد ای مسافر
امضا یکی مثل همیشه دوستدارت...
نظرات ()هیچکس شبیه من نبود
شبیه شعرهای من
شبیه عابری که نام همه شعرهای مرا می دانست!
شبیه ستاره ای که می گفتند مال من بود!
و من می دانستم ستاره ای ندارم...
ستاره من، سالها پیش
وقتی به دنیا آمدم مرد...!
و عابر غمگین شعرهای من
تنها شهابی بود که افول کرد...
هیچکس شبیه من نبود
و من نیمه گمشده ام را، جایی
دورتر از آرزوهایم گم کرده ام...
نیمه گمشده مرا شبی، باد با خود برد...
حالا دیگر
هیچکس
حتی، نام مرا نمی داند!
و من ،اینجا
از چشمهای تو تنهاترم...
غزال ٢٧/١٠/٨٧
*******************
کوچه شهر دلم از صدای پای تو خالیه
نقش صد خاطره از روزای دور،
عابر این کوچه خیالیه
به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمیاد
توی حجله چشام عروش خواب نمیاد
کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه
همه روزاش ابریه...
نظرات ()قول می دهم
باور کن
فردا
از همین فردا
صبح که از خواب بیدار شدم
دیگر به تو فکر نخواهم کرد!
وقت صبحانه
برای تو چای تلخ نخواهم ریخت!
جلوی آینه که ایستادم
تو را کنار خود تجسم نخواهم کرد...!
باور کن
به خیابان که رفتم
هیچکس را شبیه تو
شبیه چشمهای تو نخواهم دید...!
باور کن
وقتی از کوچه آشنایمان گذشتم
به دنبال تو نخواهم گشت!
قول می دهم
فرداشب
با ستاره ها از تو نگویم!
باور کن
وقتی به خواب می روم
به صدایت گوش نخواهم داد!
اما
قول نمی دهم که شب
خواب تو را نبینم...!
باور کن از فردا دیگر
به تو فکر نخواهم کرد...!
اما می دانم
که فردا
هرگز نخواهد آمد...
غزال 21/10/87
نظرات ()تولدم بود
همین چند روز پیش
١٩ آذر
مثل یک برگ پاییزی...
چون برگهای زرد خزانی در دستهای وحشی بادم
گویی به انتهای خود نزدیک می شوم...
هیچکس جز تقویم یادش نبود
خودم هم فراموش کرده بودم
نمی دانم چندمین پاییز عمرم بود
اما می دانم بدون تو دیگر بهار را نخواهم دید...
_ ______ _ _____ _ ________ _ ____ _
یادی نکردی از من رسم رفاقت این نیست
********
نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم چرا
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!
شبها آنقدر منتظر ستاره های دنباله دار می نشینم
تا تو را آرزو کنم!
اما هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز هم تو را آرزو می کنم
برای بی آرزو نبودن است
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!
اما هنوز هم نمی خوام برگردی...
غزال
نظرات ()همیشه همینطور بوده است...
کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی
پیش از آنکه خوب نگاهش کنی
مثل پرنده ای زیبا زود بال می گیرد و دور می شود
فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و
خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی...
هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی
هنوز همه لبخند های خود را به او نشان نداده بودی
همیشه اینطور بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود
وقتی به خود می آیی که او دیگر نیست....
فکر می کردی می توانی...
*******************
هر ثانیه که می گذرد
چیزی از تو را با خود می برد
زمان غارتگر غریبی ست
همه چیز را بی اجازه می برد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش می کند
حس "دوست داشتن" تو را
آنتوان دو سنت اگزوپری
**************
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
افشین یداللهی
نظرات ()گفتی:سالهای سرسبزی صنوبر را
فدای فصل سرد فاصله مان نکن!
من سکوت کردم
گفتی: یک پلک نزده پرده پندارم
از بام خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم
گفتی: هیچ ستاره ای دستاویز تو
دراین سقوط بی سرانجام نخواهد شد!
من سکوت کردم
گفتی: دوری دستها و همکناری دلها
تنها راه رها شدن است!
من سکوت کردم
گفتی: قول می دهم
هراز گاهی چراغ یاد تو را در کوچه
بی چنار و چلچله روشن کنم!
من سکوت کردم
سکوت کردم اما
دیگر نگو که هق هق ناغافلم را
از آن سوی صراحت سیم و ستاره نشنیدی!
یادم نرفته است!
گفتی: از هراس بازنگشتن پشت سرم خکاب نکن
گفتی: پیش از غروب بادبادک ها بر خواهم گشت
گفتی: طلسم تنهایی تو را
با وردی از اوراد آسمان خواهم شکست
ولی بازنگشتی...
و ابر بی باران این بغض های پیاپی با من ماند
تکرار تلخ ترانه ها با من ماند
بی مرزی این همه انتظار با من ماند
بی تو
من ماندم و الهه ی شعری که می گویند
شعر تمام شاعران را انشا می کند
هر شب می آید
چشمان منتظرم را خیس گریه می کند
و می رود.
امشب،اما
در اتاق را بسته ام
تمام پنجره ها را بسته ام
حتی گوشهایم را به پنبه پوشانده ام!
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم
بگذار الهه شعر
به سروقت شاعران دیگر این دشت برود!
می خواهم خودم برایت بنویسم
می بینی؟
دیگر کارم به جوانب جنون رسیده است
می ترسم وقتی که گوش شیطان کر
از این هجرت بی حدود برگردی
دیگر نه شعری مانده باشد نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم
به جای تو دلواپس شوم
حتی به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار منی!!!
کنارمی ، اما
صد داد از این اما...
یغما گلرویی
پ.ن: این روزها به هر جا که نگاه می کنم همه را شبیه تو می بینم...
نظرات ()سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمنک،
به نامه های نرسیده!
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی...؟
یغما گلرویی
نظرات ()می خواستم چشمهایم به رنگ فیروزه باشد و
گیسوانم به رنگ طلایی از ذرت
بلکه گریخته باشم از سماجت این سیاهی بی انتهای موروثی
می خواستم زاده شوم
در اعتدال بنادر آزاد
می خواستم پدر... چطور بگویم
این شرم شرقی قرمز
کلافه ام کرده است
می خواستم : با مرد مهربان نجیبی که عاشق من بود
می خواستی : دکتر شوم پدر
همراه با هزار آرزوی بلند دیگر برای من
اما من له شدم پدر
پدر تقصیر شما که نبود...! بود؟
رویا زرین
نظرات ()خداوندا
همه را آفریدی
سپاس
اما به انسان دل دادی
خودت خوب می دانی با او چه کردی...
نظرات ()و روزها به قدر کفایت نیستند
و شبها
به قدر کفایت نیستند
و زندگی می گذرد
چون دویدن موش صحرایی
بی آنکه بجنباند علف ها را...
ازرا پاند
*****************
برو ایگناسیو
به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور
بخسب
پرواز کن
بیارام
دریا نیز می میرد... لورکا
نظرات ()فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین جند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل بازگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت... گروس عبدالملکیان
نظرات ()دیروز شنیدم که آمده ای
خبر آمدنت را قاصدک های غریب این شهر برایم آوردند
اما من
باور نکردم
باور نمی کردم بیایی ونشانی مرا از یاد برده باشی
باور نمی کردم بیایی و سراغی از دل تنهای من نگیری
باور نمی کردم در کوچه های آشنایمان قدم بزنی
و همقدم گامهای لرزان من نباشی
رفتی...
باشد قبول...!
من که چیزی نگفتم!
حرفی ... کلامی ... حتی اشکهایم را به تو نشان ندادم...
من که گله ای نکردم...!
اما بگو چرا تمام خاطرات زیبایم را به تاراج بردی؟
چرا کلبه آشنایمان را با عطر غریبه ای آشنا کردی؟
خودت خوب می دانستی با رفتنت تمام هستی مرا به آتش کشیدی
اما چرا خواستی خاکسترم کنی؟
مگر گناه من چه بود؟
حالا بگو این بود جواب آن همه محبت بی دریغ
این بود جواب دلتنگی های این دل بی سامان
این بود جواب آن همه ترانه که برای تنهاییت سرودم...
گفته بودی بهار که بیاید
پاییز را فراموش خواهم کرد
و با یک سبد شکوفه بهاری به دیدنت می آیم...
این گونه بهارت را برایم آوردی...؟
حالا می فهمم که فقط با من بود که تنها بودی!
حالا می فهمم فقط برای من بود که پر از سکوت غم بودی
پر از گریه پر از بغض
و من چه ساده فکر می کردم تنهایی غمگینی...
و چقدر برای غم بزرگت گریستم
چقدر با دلی غمگین ترانه های شاد برایت سرودم
چقدر سرود "زندگی یعنی یک سار پرید" برایت سر دادم
و چقدر برای شادی قلب کوچکت دست به دامان خدا شدم
و همه هراسم این بود زیر بار این همه غم خرد شوی ... بشکنی
و چقدر می گریستم...
چقدر من ساده بودم..
چقدر من ساده هستم...
که هنوز هم گمان می کنم
قاصدک ها دروغ می گویند!
تو... عزیز خوب خاطرات دیروز...
مرد همیشه تنهای من...
"پرده نشین محفوظ گریه ها"
در کوچه باغ آشنایمان ...
نه ... قاصدک ها هم دروغ می گویند!
که قلب کوچک مرا یارای پذیرش چنین حقیقتی نیست...
حالا برو...
برو و فراموش کن که روزی قلبی بود
که ساده لوحانه تو را می پرستید
که صادقانه برایت می گریست
و برای دیدن لحظه ای لبخند تو جان می سپرد...
چقدر من ساده بودم
برو...
هنوز هم آرزو می کنم شاد باشی
هر جا هستی
بی من ....
برو
یکشنبه ١٢/خرداد/٨٧ ٠٠:٠۴
*******************
دیگر تو را به خواب نمی بینم
حتی خیال من رخساره تو را از یاد برده است...
نظرات ()تهی از یاد ستاره تهی از خاطره مهتاب است
آسمان قلبم
سرد ساکن خاموش
همچو عکسی است که در مرداب است...
دیرگاهیست در این خانه مغموم غریب
شبه رهگذری نیست مرا
اثری از گذری نیست مرا
دیرگاهیست که بالت شوق پرواز ندارد
و گلوی تو دگر نغمه آواز ندارد
در کدامین پرواز
آسمان دل من زندان شد
و قفس نامی شد که در اوج پرواز تو به آن بخشیدی
آسمان را تو قفس نامیدی؟!!!
آسمانی که در او شوق پرواز نباشد
نغمه شادی آواز نباشد
آسمان متروک آسمان مغموم
آسمان مسموم
آسمان قلبم
غزال
**********
چیزی مرا به وسعت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه هوشیار خسته ام
...
نظرات ()